تبليغاتX
مردی با نقابِ سطلِ آهنی مردی با نقابِ سطلِ آهنی

                                            دايره‌هاي روشن

انگار مي ديدمش كه پشت پرده منتظرم ايستاده بود. مثل هميشه. لابد يك دستش را به كمرش زده و دست ديگرش روي شكمش است. پشت در كه رسيدم در باز شد. اين در حتمن بايد روغنكاري شود. پله ها را بالا رفتم و براي اينكه مثل هميشه صداي پاهام را كنترل كنم كفشهام را در آوردم. به طبقه سوم رسيدم. در را باز كرد و بي سلام و تعارف رفتم تو. در را بست و لبخند زد. آرام رفت نشست روي كاناپه. خسته و سنگين بود. گفتم: وقتشه؟
دستش را روي شكمش گذاشت و انگار مي‌خواست جنينش را آرام كند، گفت: همين روزهاست.
نگاهي به دور و بر انداختم، گفتم: چرا خونه نيست؟
گفت: رفته مادرش رو بياره اينجا. اين چند روز مواظبم باشه.
بلند شدم و توي خانه چرخي زدم. گفتم: برات خرج مي‌كنه؟
خسته بود. دستش را بر پيشاني‌اش گذاشت و چيزي نگفت.
گفتم: به چيزي شك نكرده كه؟ چيزي نپرسيده؟
بلند شد و دست به كمر به طرف آشپزخانه راه افتاد. گفت: سرش به كار خودش گرمه. خيلي خوش خياله.
هر دو خنديديم. دستش را گرفتم و گفتم: شش ماهه به دنيا مي‌آد. مواظبش باش.

دور اتاق چرخي زدم و يكي دو تكه لباس اين‌طرف و آن‌طرف را برداشتم و دستش دادم. ليوان چاي نيم خورده و مانده را هم از روي ميز جلوي مبل‌ها برداشتم و بردم به آشپزخانه و در ظرفشويي گذاشتم. شير آب را باز كردم و پارچ آب را پر كردم. دستش را به در تكيه داده بود و گفت: نمي‌خواد تو كاري كني من خودم جمع و جور مي‌كنم. براش چاي مي‌گذارم.
گفتم: نه. تو دو دقيقه بشين. مي‌خوام براي خودم چاي درست كنم. اون هم اومد خودش بايد كاراي خودش و انجام بده.
گفت: نگفتي امروز اومدي اينجا چه كار؟ راحت اومدي؟ اولين بار تو روز مياي!

مكث كردم. لبخندي زدم و سرم را دوباره براي جستجو چرخاندم و گفتم: راحت بود. چون مثل شبها از زير تيرهاي برق كه رد ميشم ديگه به ديده شدنم فكر نميكنم.

در ماشين لباسشويي را باز كردم و لباس‌ها را از توي سبد در آوردم و جدا كردم و سفيدها را ريختم توي آن.
گفتم: ديگه لباس شستني نداري؟ پر نشده.
گفت: چرا همينا كه تنمه مال سه روزه پيشه.
گفتم: بهت نميرسه؟ چرا سه روزه تنته. لندهور فقط مي‌خوره و مي‌خوابه!
گفت: خودم سختم بود برم حموم و عوضشون كنم. لطفا ديگه بهش فحش نده.
گفتم: نظرت در موردش تغيير كرده؟! تا هستم، درشون بيار بندازم تو ماشين برات. حموم هم بري بد نيست.

به طرفش رفتم و دستش را گرفتم و به سمت اتاق خواب كشيدم. پشت سرم ‌آمد. به عقب لنگر انداخته بود انگار كاميون بازي ميكردم و نخش را ميكشيدم. ايستادم و نگاهش كردم. دستم را پشت كمرش گذاشتم و همراهي‌اش كردم. كمد لباس‌هاش را باز كردم و چند تكه بيرون كشيدم. لباس ‌زيرها را خودش جدا كرد و گفت: اينا رو مي‌خوام امشب براش بپوشم.
گفتم: كاره خوبي مي‌كني. بايد اين روزا كه بچه به دنيا مي‌آد خوشحال باشه. مسئوليت بچه زياده و بايد از زندگيش راضي باشه. فكر مي‌كنه داره پدر مي‌شه!
گفت: بهش طعنه نزن دیگه. بگذار خوشحال باشه.

بي تفاوت موهاش را پشت سرش جمع كردم و دكمه‌هاي پيراهنش را باز كردم. پيراهن گَل و گشادش از روي شانه‌هاش سُر خورد پايين. همان تن و همان زن بود. دستانم را روي بازوهاش گذاشتم و پايين كشيدم. پيشاني‌ام را پشت گردنش گذاشتم و دستانم را دور شكمش حلقه كردم. گفتم: دلم مي‌خواد وقتي به دنيا مي‌آد ببنيمش. مي‌خوام ببينم به كي رفته؟
گفت: سردمه، مي‌شه لباسم و تنم كني؟

پيراهن تميزي را از داخل كمد بيرون آوردم و روبروش ايستادم. سينه‌هاش بزرگ و شيري شده بود. آرام پيراهنش را تنش كردم، و آرام كمكش كردم تا روبروي آينه‌ی ميز توالتش بنشيند. گفت: بايد يادت بره جايي چي كجا بوده تو اين خونه. فراموش كن باشه؟
رفتم و از گوشه‌ی کمد دیواری ملافه‌ی سفیدی را بیرون کشیدم و روبروش گرفتم. گفتم همه‌ی بوی تن من اینجاست. اینو چه کارش میکنی؟
گفت: ببرش لطفا. دیگه لازمش نداریم. حالا این تخت بوی اونو میده.
به تخت دو نفره‌ی درهمی نگاه کردم که انگار اون با استرس دیر شدنش از روی اون بلند شده و رفته سر کار.

گفت: دوست دارم مثل صبح باقی بمونه و برمیگرده خودش صافش کنه.
به دیوار تکیه کردم و نگاهش کردم که نشست جلوی آینه میز توالتش. گفت: مي‌خوام آرايش كنم.
گفتم: براي من يا اون؟
گفت: هر دو‌ تون.

دو طرف روتختی کرم رنگ تکه دوزی شده را گرفتم و کشیدم تا صاف شد. نفس عمیق کشیدم. فقط بوی خوش مواد آرایشی بود. همین. برگشت و با چشمهاي تيز كرده اش نگاهم کرد و گفت: نمیخواستم ها.

برگشتم و به پشت خودم را رها کردم روی تخت. گفتم: حالا طرح من و به خودش میگیره. بگذار به هم ریختگی من و صاف کنه.
گفت: دیگه داری دخالت میکنی!

و برگشت طرف آینه. بلند شدم و روي تخت فشار دادم و بالا و پايين رفتم تا صداي غژ و غژ تخت در آمد. از توي آينه زير چشمي نگاه كرد.

لبخند زدم و بلند شدم و لباس‌هاي چرك را برداشتم و رفتم به آشپزخانه. ماشين لباسشويي را روشن كردم و لباس‌ها را توی آن ریختم. آب در سماور ريختم و به برق زدم. بلند گفتم: زير قابلمه رو مي‌خواي كم كنم؟
گفت: نه. مي‌خوام جا بيافته. يه كم آب بريز سرش.

آب ريختم روي خورش قورمه سبزي كه قُل مي‌زد و مي‌جوشيد. دو ليوان شربت آلبالو درست كردم و به اتاق خواب رفتم. روي تخت نشستم و ليوان‌ها را روي ميز توالت گذاشتم. كارش تمام شده بود.
گفتم: پسره! خوشگل شدي.
خنديد و گفت: خاله زنک شدی؟!
چيزهايي را از روي ميز برداشت و بقيه لوازم را هُل داد توي كشو.
گفتم: براي ما آرايش نميكردي؟ همش هول هولكي بود!
گفت: تو اينقدر آتيشت تند بود كه نمي‌ديدي. همش پنج دقیقه با هم حرف می زدیم. اوایل یادته تا صبح بیدار بودیم و وقتی صدای اذان می اومد تازه یادمون می‌افتاد.
گفتم: اولا آتيشم تند شده بود. ثانیا همش مي‌گفتي الان بابام بيدار مي‌شه، الان مامانم مي‌خواد بره آشپزخونه آب بخوره، الان داداشم مي‌ره دستشويي!

ادامه نداد. باید خوب تمام می‌شد و او هم همین را می‌خواست. ليوان شربت را برداشتم و دستش دادم. او هم ليوان مرا برداشت و داد دستم. هر دو با هم كمي خورديم و از بالاي ليوان‌هاي هم نگاهي به‌هم كرديم. دستم را گذاشتم روي پايش و كمي ماليدم.
گفت: دفعه‌ي آخر از هميشه بهتر بود. مي‌خواستمت لعنتي.

چشمهاش برقی نداشت. گفتم: باز هم حرف‌هاي قديمي. من يه دانشجوي چسكي بودم و تو هم يه زن مطلقه.

نگاهش به دستم خيره ماند. به رخش نکشیده بودم. حالا که او رفته و من مانده بودم. دستش را گرفتم و گفتم: حالا كه يادگار داريم. يادت بيار دفعه‌ي آخر با اينكه عجله داشتيم چقدر خوب بود؟
لبخند زد و رضايت داد كه به اين چيزها فكر نكنيم. باز هم كمي شربت خورديم و من دور و بر تخت را نگاه كردم.
گفتم: چيا براي پسرت خريدي؟
گفت: هر چي كه فكر كني. خيالت راحت. براش برنامه‌ها داريم و ازش خوب مراقبت مي‌كنیم.
گفتم: مطمئن شدید که پسر شده؟ چیزی دیدن اون لامالاهاش؟!
خندیدم. او هم خندید. گفت: خيالت راحت شده ميتوني بري!
دیگر کاری نداشتم. ليوان‌هاي خالي را برداشتم و گفتم: باشه.
گفت: اونم ديگه بايد برسه.
گفتم: اگه تو راهرو ديدمش پدر شدنش رو بهش تبريك مي‌گم!
صورتش در هم رفت و با عصبانيت گفت: گمشو. هنوز به دنيا نيومده و من مطمئنم كه ربطي به اون نداره.

دستم را به چارچوب در گذاشتم و گفتم: بالاخره كه به دنيا مي‌آد. چهار روز دیگه هم معلوم میشه به من رفته یا به اون.
مكثي كردم و راه افتادم به سمت آشپزخانه ولي برگشتم و گفتم: اون داره خرجش و مي‌ده و به اون مي‌گه بابا!
لبخندي زد و گفت: بي‌زحمت در رو هم پشت سرت ببند. از عطرهاي من هم تو هوا بزن تا بوي ادوكلن مردونه از خونه بره. به بوي عطر حساسه.

سرم را تكاني دادم و رفتم. ليوان‌ها را شستم. از جلوي در اتاق خواب گذشتم. از گوشه چشمم تصوير مبهم چهارچوب را ديدم. از جايش تكان نخورده بود براي بدرقه. بلند گفت: لطفا اين دفعه از خودت ردي به جا نگذار!
سيگارم را از جيبم بيرون كشيدم و از در ورودي بيرون رفتم. در محكم روي هم چفت شد. صدا توي راهرو پيچيد. بي اعتنا از پله ها پايين رفتم. صداي پاهام بالا ميرفت و انگار از هم جدا ميشديم.

تاریک شده بود و بي‌حوصله بودم. سيگارم را توي مشتم له كردم و وارد كوچه شدم. پرتش كردم روي زباله هاي كنار يك درخت. آدم كه پدر مي‌شود ديگر نبايد سيگار بكشد. كاش به او بگويم اين زباله ها را اينجا نريزند. برنميگردم به پنجره اش نگاه كنم. به موقع از خانه زده بودم بيرون. ديدمش كه از روبرو مي‌آمد. به نظرم خوشحال بود كه پسردار مي‌شود. كنار درختي ايستادم و ديدم كه مادرش هم از ماشينش پياده شد و شيريني و چند تا عروسك دستشان بود. اي كاش شبيه مادرش شود تا به چيزي شك نكنند. مي‌دانستم كه دروغ مي‌گويم. دستانم را در جيب‌هام فرو كردم و به سمت انتهاي خيابان راه افتادم. آن آخرها تاريك بود و رديف چراغ برق‌ها دايره‌هاي روشني را در طول خيابان به صف كرده بود. انگار از زير هر كدام از چراغ‌ها كه رد مي‌شوم از زير دوش نور عبور مي‌كنم. دیده می‌شوم. دیده نمی‌شوم. دیده می‌شوم. دیده نمی‌شوم.

اول سایه‌ی پاهام می افتد توی دایره‌ها و بعد تنم را میکشم داخلش. سیاه‌تر از سایه‌ی شاخ و برگ درخت‌ها بودم. تمام تنم گرم بود جز دستهام که عرق کرده بودند. صداي پاهام را ‌شنيدم و فکر ‌کردم به آن آخرین بار.

تلفن پشت تلفن بود كه زنگ مي‌خورد و از من مي‌خواست حتمن آن شب بروم پيشش. مثل هميشه بعد از دانشگاه روی نیمکت پارک چند خیابان پایین‌ترشان نشستم. همان نیمکت همیشگی. جایی که انگار شناس شده بودم و هم محلی. منتظر شدم هوا تاريك شود. از آن سر تاريك خيابان بايد مي‌آمدم اين‌طرف كه حالا به نظر روشن است. باز هم از زير تیرهای برق بايد رد مي‌شدم. تند راه می‌رفتم. مثل هميشه. کیفم را زده بودم زیر بغلم و از صدای خودکار و جاکلیدی‌ام که داخل آن بود، حسابي ترسيده بودم. كيفم را فشار ميدادم تا از صدا بيافتد.

هي مي‌گفت امشب بيا. بار آخر است. اين "بار آخر است" را صدبار گفت. وقتي رسيدم پشت پرده منتظر بود. سايه‌اش را حس كردم. چراغ اتاق خواب برادرش خاموش بود. ولي پدرش هنوز بيدار بود. ترسيدم. زود رسيده بودم. توي تاريكي زير درختي فرو رفتم و به ديوار تكيه دادم. مثل هر شب قرارمان اين بود كه چراغ‌هاي طبقه‌ي اول كه خاموش شد بروم داخل. چراغ خاموش شد و از تاريكي آرام بيرون آمدم. بدون هيچ صدايي در باز شد. پام را داخل دایره‌ی روشن گذاشتم. ترسیدم. پس کشیدم و دایره‌ی روشن زیر تیر برق را که سایه‌ی برگهای نارون شته زده داخلش افتاده بود را دور زدم و از عرض كوچه رد شدم. در را آرام هُل دادم و پشت سرم بستم. كفش‌هام را در آوردم و پابرهنه رفتم بالا. چراغ اتاقش خاموش بود و در نيمه باز. يك هو در را باز كرد و مرا كشيد تو و در را بست. تا يك ساعت مرا زير تختش پنهان كرد. روي تخت دراز كشيد كه اگر كسي خواست سركي بكشد خودش را به خواب بزند. منتظر شديم. از زير تخت گفتم: ما دو ماهِ به هم محرم نيستيم. يادت مياد که؟ گفت: هيس س س...

زير تخت نمي توانستم جابه جا شوم. صداي نفس‌هايم را مي شنيدم. و صداي قلب او را. انگار دمر خوابيده بود و قلبش را به تشك تخت فشار مي‌داد. يك ساعت بعد آرام سرش را از لبه‌ی تخت كشيد زير و گفت: فكر كنم خوابيدند.
گفتم: چه عجب؟!
عرق كرده بودم. آرام بيرون آمدم و يقه‌ام را گرفت و كشيد روي تخت كنار خودش. مرا تنگ خودش گرفت و گفت: اين آخرين شبه. از فردا به اون فکر می‌کنم.
گفتم: نمی‌خوای براش عده نگه داری؟
گفت: حتی ازت نمی‌خوام دوباره صیغه رو خودت بخونی. هيچي مهم نیست.

شاید پنج دقیقه یا بیشتر خیره توی چشمهاش نگاه کردم و فرو رفتم توی تخت و نگاهش. با هم نفس کشیدیم. انگار منتظر بود تا باورش کنم. سکوت عجیبی بود. چشمهاش رد صدایی احتمالی روی پله‌ها را می‌گرفت. اما خبری نبود.
درخشش نور تير برق توي كوچه را در چشمش مي‌ديدم و صورتم را بردم نزديك صورتش. گرماي لب‌هاش را احساس كردم و آرام گفتم: و تو از يك ماهه ديگه شوهردار ميشي!
دست‌هاش دورم حلقه شد و حلقه ي محاصره‌اش تنگ‌تر شد. انگار گرم‌تر از هميشه بود. گفت: مي‌خوام براي هميشه يه چيزي ازت داشته باشم. يه يادگاري كوچولو توي تنم جا بگذاري.

نپرسیدم برای چه یادگاری می‌خواهی؟ نپرسیدم به چه دردت می‌خورد؟ نپرسیدم او چه می‌شود؟ هیچ چیز نگفتم. سكوت كرده بودم و به شدت عرق می‌ریختم. گفتم: تو فكرات رو كردي؟ من مي‌ترسم. اگر بفهمه؟

سرم را توي دست‌هاش گرفت و لب‌هاش را به گوشم چسباند و گرماي كلماتش مورمورم كرد: نترس من سي و سه سالمه. یه راهی پیدا می‌کنم که چیزی خراب نشه. هر دوشون رو نگه می‌دارم. تو هم مثل من زیاد بهش فکر نکن.

دست‌هام را از دورش آزاد كردم و آمادگي خودم را اعلام كردم و كمي عقب كشيدم. سعي كردم اين بار به هيچ چیز فكر نكنم و مراعات هيچ چيز را نكنم و راحت باشم. ناسلامتی آخرین بار است. صورتش را نزديك‌تر كرد و گفت: مي‌خوام بچه‌اي كه بزرگ مي‌كنم بچه‌ي من و تو باشه...

کلمه‌هاش را دوباره در ذهنم می‌خواندم. شاید چندین بار معنی میکردم. من...من...من... من و تو... من و تو... من و تو...تو...تو...تو.
حلقه‌ی محاصره‌ اش گاز انبري بود و من هم قصد نداشتم خط شكني كنم. اسير شدم و خودم را تسليم كردم.

+ دوشنبه بیستم اسفند 1386  | عمو شبلی  | 

                                            چه کنم؟

کلی دلم براش تنگ شده ... کلی که میگم یعنی خیلیا ...

اما تازه دعوا مون شده ... ای لعنت به این غرور لعنتی !

+ دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  | عمو شبلی  | 

                                            

خیلی وقت بود که می خواستم ازت بنویسم. از تو برای تو. خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم چون حس می کردم لازمه که واست بگم درمورد چیزایی که گفتنشون لازمه. چیزایی که هم می دونم چیه و هم نمی دونم. میخوام از روزام بگم که چقدر سخت می گذرن. از ثانیه هایی که می گذرن, از تویی که تو ثانیه های زندگیم جاری هستی... توی ثانیه ثانه اش...

گاهی بهونه میگیرم, غر میزنم, نق نق می کنم... چون دلتنگم, چون واقعا دلتنگ میشم. این فاصله ی لعنتی باعث شده فکر کنم یه چیزی از من, از وجودم, یه جایی خیلی دورتر از منه, خیلی دور... که به خاطر این فاصله ای که ازش دارم نمی تونم ارامش داشته باشم. که همیشه یه بهونه باشه واسه بی قراری, واسه بغض, واسه اسوده نخندیدن...

انگار این فاصله باید باشه واسه اینکه دوباره دیدنش واست بشه بزرگترین ارزو. که نوازش دستاش بشه بزرگترین ارزوت... گاهی با خودت فکرمی کنی چی تو این ادم هست که کوچکترین تغییر حالتش, حالا مهم نیست خوب یابد, اولین تاثیری که روت داره لرزش صداست و ریختن اشک؟!!

گاهی فکر میکنم همینکه دارمش کافیه, همینکه هست و میگه که دوستم داره کافیه... ولی یه وقتی میشه که دلت گرمای اغوشش رو می خواد, یه وقتی میشه که میبینی هچ جوری نمیتونی دلتو راضی کنی... گاهی واقعا کم میاری, واقعا کم میاریش... اونموقع هاست که حاضری باقی عمرتو بدی واسه چند لحظه داشتنش...

حالا حاضرم باقی عمرمو بدم. کم آوردم... بد کم آوردم...

 

 

+ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385  | خانومی  | 

                                            بوسه . جنسیت . تنفر

می بوسمت ،
آنقدرمحکم،
که از جنسیتت
بیزار شوی
+ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385  | عمو شبلی  | 

                                            

تو و فاصله باهم یکی شدید

منو پاهام به رسیدن ناامید

کاش میشد می رسیدم تا می دیدم

تو و فاصله به هم چیا میگید!!!

+ شنبه بیست و پنجم شهریور 1385  | خانومی  | 

                                            خط ممتد سفید

از هر چی فاصله است بیزارم...

بیزام

بیزارم

ب

ی

ز

ا

ر

م

.

.

.

+ دوشنبه بیستم شهریور 1385  | خانومی  | 

                                            من با تو

۱- گاهی دلم، دست های کوچکت را، می خواهد....

۲- لامسه‌ای در کار نبود! دلم می‌خواست ارتفاع شانه‌هایم به دلتنگی‌ات برسد...

۳- فرشته دیدی؟ از اینا که بال دارن ! از اینا که بغلشون که میکنی ٬ دستات به بالهاشون میخوره ؟ از اینا که دستاشونو می بوسی ؟ از اینا که اونقدر بشناسیشون که سکوتشون رو هم بخونی؟ از اینا که معجزه دارن تویِ نگاشون...از اینا که عاشقشونی؟

دیدی؟

من دیدم. من یه فرشته دارم...

۴- لمس كن
 صداي من اين جاست
ترانه ي آرام
روي نبض آبي دستت !

پ.ن : صدایم را ندزدیده اند! .

+ دوشنبه ششم شهریور 1385  | عمو شبلی  | 

                                            Everything I do ...

Look into my eyes - you will see
What you mean to me
Search your heart - search your soul
And when you find me there you'll search no more

Don't tell me it's not worth tryin' for
You can't tell me it's not worth dyin' for
You know it's true
Everything I do - I do it for you

Look into my heart - you will find
There's nothin' there to hide
Take me as I am - take my life
I would give it all - I would sacrifice

Don't tell me it's not worth fightin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you

There's no love - like your love
And no other - could give more love
There's nowhere - unless you're there
All the time - all the way

Oh - you can't tell me it's not worth tryin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
I would fight for you - I'd lie for you
Walk the wire for you - ya I'd die for you

Ya know it's true
Everything I do - I do it for you

پ.ن:واسه تو که عزیزترینی...

+ شنبه چهارم شهریور 1385  | خانومی  | 

                                            از عشق ... تا انتها

هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هرچی که خاطره داري، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من

منمو، حسرت با تو ما شدن
تو ای يو، بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو
آسمون خونه نشين بود
دلتو شکسته بودن
همه ی قصه همين بود

می تونستم با تو باشم
مثه سايه مثل رويا
اما بيدارمو بی تو
مثه تو تنهای تنها

پ.ن:این روزها دارم نوار قرمز رنگی را می بینم که من و تو شتابان به سویش می دویم تا از به انتها رسیدن خوشحال باشیم...منتظر بهانه ای شاید ...لعنتی چقدر زود می گذرد روزهای خوب ...

+ جمعه سوم شهریور 1385  | عمو شبلی  | 

                                            نه ... من نمی توانم

۱: مثِ گوشه ی آسانسورِ شيشه ای تويِ بلندترين ساختمونی که ديدی٬ که سرتو تکيه داده باشی و به اين فک کنی که هرچی بالا ميری آدما کوچيکتر ميشن...مثِ گوشه ی آسانسور شيشه ای که به بندِ کفشات نگا کنی و فک کنی که چرا هميشه بازن و بی خيال راه ميری باهاشون...مثِ آسانسور شيشه ای که توش به اين فک کنی که چِقَد دلت ميخواد يه جا بری٬ يه جايِ دور که توش پره اسبايِ آبی باشه که به خيالِ اينکه يکی منتظرشونه٬ لبخند بزنن و راه بيفتن! يا پر کرگدانايِ ارزون که بشه باهاشون راه رفت و آوازخوند! پره از ...ولش کن! ولی به هرحال هرچی داشته باشه جز کَره و آدمايِ جدی...مثِ گوشه ی آسانسور شيشه ای که چشاتو ببندی و يه لبخند و يه دلتنگی که چشات باردارِ ستاره بشن...ديدی از اين آسانسور ها؟

۲: بیمارستان٬ بیمارستانه ! حالا می خواد بخشِ قلب باشه٬ می خواد بخشِ مغز و اعصاب٬ می خواد هم اصلا اورژانس باشه! فرقی نمی کنه! دیواراش آدمو می خورن! مریضایِ دیگه رو اعصابتن! تویِ اتاق من نشسته بودم و دو تا دختر بچه! یکیشون رویِ زمین نشسته بود و نقاشی میکرد و اون یکی نگران نگاش میکرد!‌ واسه مادرشون اومده بودن! مامانِ تویِ اون اتاقِ رو به رو بود و باباهه مرتب عرضِ راهرو رو طِی میکرد و گهگاهی زیرِ چشمی به من نگاه میکرد!‌ رویِ دستم یه علامت میزنن! دوستش ندارم! یه دستبند می بندن دستت و میشی بیمار! همین که اسمِ « بیمار » روته کلی روحیه تو میگیره!‌ حالا این مریضی هرچی میخواد باشه! سعی میکنم به این « بیمار » فکر نکنم و ذهنم رو ببرم به چیزهایی که دوست دارم! « ذهن » لجبازه ...فکر میکنم که دکترا قبلِ اینکه یاد بگیرن چه جوری جسمِ مریض رو معالجه کنن٬ بهتره یاد بگیرن که چه طوری رو روحِ مریض راه نرن! « مریض » کلمه ی مناسبی نیست! « مراجعه کننده! »! این بهتره! ‌باید می بودی تا ببینی که چه طور اینا برخورد میکنن! خیلی شیک! یه برچسب میزنن روت! بعد تو میشی مریضِ اون مریضی ای که اونا نمیدونن چه طوری باید باهاش رفتار کنن تا خوب بشه! خوب‌؟

پ.ن: داغ  مي داني چيست ...؟  داغ ...همان چيزي ست كه روي اسب مي زنند ...اسب كه وحشي است ..اسب  كه رام نمي شود ...اهلي نمي شود ..داغت مي كنند ...داغ ...داغ ...داغ ..... كه همه چيزت را بسوزاند ...وجودت را ...جگرت را ....سر تا پايت را .... داغم میکنی این روزا خانومی ...

+ دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  | عمو شبلی  | 

                                            شاید هم نه

عاشق بودنم رو بس که تکرار کردم دیگه از مد افتاده ! دیگه کسی حاضر نیست شاهزاده ی رویاهای من باشه ! حالا دیگه قصه ی من، قصه ی یک سیب سرخ گندیدس !! قصه ی شهرزاد که قصه هاش یادش رفته!!! قصه ی چلچله ای که سرطان حنجره داره!!!! شاید هم قصه ی یه لیلی که مجنون شده ...
+ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385  | عمو شبلی  | 

                                            تو

رنگي براي تو دارم ، رنگين کماني براي خودم
نقشي براي تو دارم ، هزاران طرح براي خودم.
حرفي گر به تو گويم ، رگبار کلامست سهم خودم
ناله اي ز من شنوي ، طنين فريادها ، خاموش براي خودم.
لبخندي به من ده ، نهر روان خنده ها، نثار دلتنگي خودت.
تنها دمي در من نگر ، خيرگي نگاهها، همه براي خودت.

+ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            یادمه؟!!!

خوب...دلم  تنگ میشه واست...همین

........................................................

پ.ن:این چند روز بیشتر مواظب خودت باش و بی زحمت کمتر نگران شو...

+ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385  | خانومی  | 

                                            ایول اسلام !

من یکی که با این اسلام خیلی حال میکنم

فکرش رو بکن دوازده تا امام و یک پیغمبر ... واسه وفات و تولد هر کدومشون یه تعطیلی
اووووووووف
تازه هر تقی به توقی هم که میشه میگن عیده و تعطیل!!ا
بابا خیلی باحاله دین تون
پ ن: این خیلی یعنی خیلی هاااااااااااا
+ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            یادته؟

خوب ... دلم تنگ شده واست ... همین

پ.ن: تربچه رو یه ماچ آبدارش کن ... از طرف من ! مامان تربچه رو هم ... نه دیگه !

+ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            شانس زندگی رو ازم نگیر

تو تنها چیزی هستی که باعث می شه زندگیم ارزش جنگیدن داشته باشه...

پ.ن:تو وقتی اومدی که دیگه حسابی تهی شده بودم.حالا اگه می خوای خودتو نبخش!!!

+ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385  | خانومی  | 

                                            

"بعضی وقتها اونقدر نگران از دست دادنش هستیم که یادمون میره قدرش رو بدونیم "
امروز معنی این یه جمله رو تا ته ته استخون های بدنم حس کردم
+ سه شنبه بیستم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            وقتی از عشق حرف میزنیم

تو را داشتن خوب است اما چگونه داشتن است که مهم ترین درگیری این روزهایم شده است ... بارها گفته ام که از کسی انتظاری ندارم اما همیشه تورا از آنها فاکتور گرفته بودم ... انگار تو قدیسی هستی که از همان ابتدا برای من پا به هستی گذاشته ای و تازه شاکی هم بودم که چرا انقدر دیر... دوست داشتن خوب است ، عشق خوب است اما مالکیت نه و به قول آن بزرگي که می گفت : دلبسته بشو اما وابسته نه .
ميدانم که حرف هايم شنيدني نيست اما تو گوش کن که هميشه هر اخلاق من را تحمل کرده اي و انقدر خوب بودي که نگويي کلامي ...
شاید یکی از بزرگ ترین کمک هایت به من این بود که فهمیدم حرفهایم چقدر با کارهایم متفاوت است .... چقدر آرمان گرایانه فکر می کردم و چه ساده گرفتار شدم ... چه ساده دوستت دارم و چقدر ساده ميتوان عاشق شد چه حس خوبي است اين دوست داشتن وقتي که ميداني کيلومتر ها آن طرف تر شايد دل کوچکي با دلت ميتپد ... دلت مي خواهد کسي را با تمام وجودت حس کني تا بودنش را باور کني و بداني در اين زمانه هم هستند کساني که باور دارند عشقت را ، حست را و خودت را.
حس خوبی ندارم ... عینهو آدمی که صبح که چشماشو باز کرده دیده که یک جای دیگه است و دور و برش همه آدم های غریبه و تو که تنها آشنای من میان این همه غریبه ای رفته ای و انگار سالها از من دور شده ای ...و شايد اين همان ترسي بود که گفتم و اینجا را برای همین حرف ها ساختم ... اگر چه چندان جدی نمیگیریمشان.
دوست داشتنت را در کلمه تمیتوان جا داد ... ناقصد حرفها و الکنند وقتی که نیستی و نمی توانی خیسی کاغذ را ببینی و حس کنی لرزش دست را ... تو را داشتن، خوب است مثل وقتی شعر ِ خوبی را مي خواندنم، چهره ای مانند ِ تو را تصوير مي کنم ... حس ِ به راهی ست که به راهت می برد ...
بدتريم موقع آمدم ... وقتي که به آرامش احتياج داشتي و سکوت ، فرياد کنان آمدم و بهم ريختمت ... ميدانم و هرگز خودم را نخواهم بخشيد که مي دانم فايده اي نخواهد داشت.
---------------------------------------------------------------------------

حذف شد...

---------------------------------------------------------------------------- 
بهار حضور توست ، بودن توست
در تماشاخانهء چشم ، نگاه روشن توست .
بهار بی دريغ رخشيدن توست .
در کوير فراموشي به سراشيب ياد
در نغلتيدن توست.
غنچهء مهر شکفتن
در دل بي همدم توست.
بهار خنديدن توست.

+ دوشنبه نوزدهم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            بار دیگر ترسی که دوست می داشتم

بعضی وقتا بدفرم ریپ میزنم خانومی ... عین این پیرمرد ۷۰ ساله ها می افتم به ته ته په ته ... شاید سکته میزنم و خودم خبر ندارم که اینم یه جورشه ... چه جورشه راستی؟ ....

می ترسم می ترسم و می ترسم ... انقدر مرد هستم و با خودم رو راست که بدونم از اینکه از دستت بدم می ترسم ار اینکه بهت نرسم یا از اینکه اون چیزی نباشم که می خوای ( که به شدت از تحمل شدن متنفرم ) اما یه چیزی رو خوب میدونم و اونم اینه که ...

پ.ن: این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیک تره ...

+ یکشنبه هجدهم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            نترس یا بترس!!! یا برعکس...

ترس یه حس اشناست تو وجود ادما...

هر کسی بنابه موقعیتش ترس رو تجربه کرده...ترس از مرگ...از فراموش شدن...از فراموش کردن...از دست دادن و از دست رفتن...

ولی یه جورایی حس می کنم این مدل ترس و استرسی که این روزا تو وجودم هست خیلی جدیده...هم رنگش...هم طعمش...حداقل واسه خودم...

ولی اصلا بهت توصیه نمی کنم که امتحانش کنی...

+ یکشنبه هجدهم تیر 1385  | خانومی  | 

                                            بزرگ تر از هر بزرگی ...

کم کم دارم میترسم ... نمی دونم چرا اما ....

پ.ن: عشق وقتی معنی پیدا میکنه که بدونی بزرگی واسه کسی که واست بزرگه ...

+ یکشنبه هجدهم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            سکوتت را می پرستم

وقتی حرف نمیزنی سکوتت میشه بغض تو گلوم و فشارم میده تو هم

وقتی سکوت را اتنخاب میکنی احترام را نمی فهمم ... حرف ها رو نمی فهمم ... مفهوم ها ... رنگ ها ... شکل ها هیچ کدام را نمی فهمم ... فقط و فقط و فقط فریاد بی صدایی رو میشنوم که انگار در یک وجب جا گلو حبسش کرده ای.

میگن سکوت سزشار از ناگفته هاست .... از کلمات نگفته ... حرکات نکرده و اعتراف به عشق های نهان ...

به احترام عشق سکوت میکنم و میدانم که میدانی چقدر ...

پ.ن: شروعت رو به فال نیک میگیرم ...

+ چهارشنبه چهاردهم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            ...

سکوت می کنم

                    به احترام تمام ناگفته ها و نگفتنی ها...

+ چهارشنبه چهاردهم تیر 1385  | خانومی  | 

                                            محمود دولت آبادی

حس مي کرد ريه هايش همه ي هواي دشتها را مي طلبند، همهي هواهاي شسته را. و مي ديد که از رنج به تنگ آمده است و دلش مي خواهد رنجوري را زير پا بگذارد و بر گرده هاي خود تازيانه فرو کوبد. دلش مي خواهد بتواند شيهه اش را به گوش فلک برساند. نيروهاي عميق و باطني خود را ، مي خواست به صورت فواره بلندي به آسمان بفرستد. همه چيز در او بدل به خشم شده بود و حس مي کرد هرچه در دل دارد، خار است و خنجر و مي ديد که همه چيز قلبش را مي خراشند و خون از قلب به چشمهايش مي تازد .

+ چهارشنبه چهاردهم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            فرا متن ها

از انيشتين است ، در مقدمه اش بر کتاب ماکس پلانگ:
«
من شخصن مانند شوپنهاور عقيده دارم که نيرومندترين علت رو کردن به علم ضرورت فرار از زندگي تاريک و غم انگيز روزانه است ، به اين ترتيب است که انسان رشتهء بي پايان آرزوهاي زود گذرا ، که هنگام توجه فکر به محيط روزانه يکي پس از ديگري حادث مي شود، مي گسلد و خود را از زحمت و فشار آنها مي رهاند »

پ.ن: خوبی؟

+ یکشنبه یازدهم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            فرصت

این دفعه فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو از خودم نمی گیرم ... قول میدم.

پ.ن: روزگار غریبی ست نازنین ...

+ پنجشنبه هشتم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            شبانه های بی تو

نبودنت بدجوری داره آزارم میده خانومی ... دیگه ساعت های شبانه را هم ازم گرفته اند ... ملحفه های خشکمان تمام شده اما چشمه ی چشم من هنوز خشک نشده

میدانی ... روزها که به یادت می افتم جلوی چشم هایی که انگار منتظرند خطایی کنم سرخ میشوم ... سفید میشوم ... رنگ به رنگ میشوم و نم اشکم رو با صدای سرفه ها یکی میکنم اما شبها تنهای تنهام ... دوست داشتنت رو ازم دریغ نکن مومن !

پ.ن:گرمای دستانت را میخواهم ... همه ی وجودت را ... تمام حجم آغوشت  ... فک کن !!!

+ سه شنبه ششم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            دلتنگم

دلتنگی٬ قريب ترين حسِ آدميست..غريبی نمی کنم با دلتنگی ای که عجيب٬ عجين شده ست با من٬ با حرف هايم و چشم هايم..دلتنگی٬ قريب ترين حسِ آدميست٬ وقتی سکوت می کند و احساسِ سکوت نمی کند!

پ.ن: دلتنگ خنده های پشت تلفنت شده ام رفیق !

+ یکشنبه چهارم تیر 1385  | عمو شبلی  | 

                                            

چرا از هر راهی که میخوام بهت برسم به دیوار میخورم؟ .... خودتو کجا حبس کردی که حتی یه پنجره رو به بیرون نداره تا لااقل چشماتو ببینم ؟...

پ.ن: سلاخی میگریست ... به قناری کوچکی دل باخته بود ...

+ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385  | عمو شبلی  | 

                                            خیانت

این روزا واژه ای که خیلی توی ذهنم میچرخه خیانته، خیانت نه در امانت که در عشق،در احساسات و در رابطه.
مورد های زیادی رو توی این چند وقته دیدم که تکرارشون داره کمی نگرانم میکنه...چرا این همه تکرار؟چرا این همه عریان و چرا تابویی شکست که همیشه فکر می کردیم هیچ وقت امکان ترک برداشتنش وجود نداره ... نمی خواهم به فلسفه خیانت و تاریخ اون اشاره کنم که اینجا جایش نیست . به اینکه فرد خیانت کننده مرد است یا زن هم کاری ندارم چون اسم کار خیانت است و جنسیت توی نفس قضیه تاثیری ندارد.
دلیل ها خیلی زیادن، هرکسی برای توجیه کاری که میکنه دلیلی میاره...از حق انتخاب گرفته تا خسته شدن و دلزده شدن و تکراری شدن ...
چیز عجیبی که هست اینه که الان به نسبت گذشته فشار والدین در مورد انتخاب همسر بسیار کمتر شده و این بهانه که من این مورد رو انتخاب نکردم خیلی نمی تونه درست باشه
دلم می خواد اون کسایی که تا حالا توی زندگیشون خیانت کرده اند یا خیانت دیده اند بنویسن که چرا؟ و چطور؟ و آیا به اون چیز بهتری که منتظرش بودند رسیدند یا نه ؟؟؟
+ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385  | عمو شبلی  |