تبليغاتX
مردی با نقابِ سطلِ آهنی مردی با نقابِ سطلِ آهنی

                                            وقتی از عشق حرف میزنیم

تو را داشتن خوب است اما چگونه داشتن است که مهم ترین درگیری این روزهایم شده است ... بارها گفته ام که از کسی انتظاری ندارم اما همیشه تورا از آنها فاکتور گرفته بودم ... انگار تو قدیسی هستی که از همان ابتدا برای من پا به هستی گذاشته ای و تازه شاکی هم بودم که چرا انقدر دیر... دوست داشتن خوب است ، عشق خوب است اما مالکیت نه و به قول آن بزرگي که می گفت : دلبسته بشو اما وابسته نه .
ميدانم که حرف هايم شنيدني نيست اما تو گوش کن که هميشه هر اخلاق من را تحمل کرده اي و انقدر خوب بودي که نگويي کلامي ...
شاید یکی از بزرگ ترین کمک هایت به من این بود که فهمیدم حرفهایم چقدر با کارهایم متفاوت است .... چقدر آرمان گرایانه فکر می کردم و چه ساده گرفتار شدم ... چه ساده دوستت دارم و چقدر ساده ميتوان عاشق شد چه حس خوبي است اين دوست داشتن وقتي که ميداني کيلومتر ها آن طرف تر شايد دل کوچکي با دلت ميتپد ... دلت مي خواهد کسي را با تمام وجودت حس کني تا بودنش را باور کني و بداني در اين زمانه هم هستند کساني که باور دارند عشقت را ، حست را و خودت را.
حس خوبی ندارم ... عینهو آدمی که صبح که چشماشو باز کرده دیده که یک جای دیگه است و دور و برش همه آدم های غریبه و تو که تنها آشنای من میان این همه غریبه ای رفته ای و انگار سالها از من دور شده ای ...و شايد اين همان ترسي بود که گفتم و اینجا را برای همین حرف ها ساختم ... اگر چه چندان جدی نمیگیریمشان.
دوست داشتنت را در کلمه تمیتوان جا داد ... ناقصد حرفها و الکنند وقتی که نیستی و نمی توانی خیسی کاغذ را ببینی و حس کنی لرزش دست را ... تو را داشتن، خوب است مثل وقتی شعر ِ خوبی را مي خواندنم، چهره ای مانند ِ تو را تصوير مي کنم ... حس ِ به راهی ست که به راهت می برد ...
بدتريم موقع آمدم ... وقتي که به آرامش احتياج داشتي و سکوت ، فرياد کنان آمدم و بهم ريختمت ... ميدانم و هرگز خودم را نخواهم بخشيد که مي دانم فايده اي نخواهد داشت.
---------------------------------------------------------------------------

حذف شد...

---------------------------------------------------------------------------- 
بهار حضور توست ، بودن توست
در تماشاخانهء چشم ، نگاه روشن توست .
بهار بی دريغ رخشيدن توست .
در کوير فراموشي به سراشيب ياد
در نغلتيدن توست.
غنچهء مهر شکفتن
در دل بي همدم توست.
بهار خنديدن توست.

+ دوشنبه نوزدهم تیر 1385  | عمو شبلی  |