نه ... من نمی توانم
۲: بیمارستان٬ بیمارستانه ! حالا می خواد بخشِ قلب باشه٬ می خواد بخشِ مغز و اعصاب٬ می خواد هم اصلا اورژانس باشه! فرقی نمی کنه! دیواراش آدمو می خورن! مریضایِ دیگه رو اعصابتن! تویِ اتاق من نشسته بودم و دو تا دختر بچه! یکیشون رویِ زمین نشسته بود و نقاشی میکرد و اون یکی نگران نگاش میکرد! واسه مادرشون اومده بودن! مامانِ تویِ اون اتاقِ رو به رو بود و باباهه مرتب عرضِ راهرو رو طِی میکرد و گهگاهی زیرِ چشمی به من نگاه میکرد! رویِ دستم یه علامت میزنن! دوستش ندارم! یه دستبند می بندن دستت و میشی بیمار! همین که اسمِ « بیمار » روته کلی روحیه تو میگیره! حالا این مریضی هرچی میخواد باشه! سعی میکنم به این « بیمار » فکر نکنم و ذهنم رو ببرم به چیزهایی که دوست دارم! « ذهن » لجبازه ...فکر میکنم که دکترا قبلِ اینکه یاد بگیرن چه جوری جسمِ مریض رو معالجه کنن٬ بهتره یاد بگیرن که چه طوری رو روحِ مریض راه نرن! « مریض » کلمه ی مناسبی نیست! « مراجعه کننده! »! این بهتره! باید می بودی تا ببینی که چه طور اینا برخورد میکنن! خیلی شیک! یه برچسب میزنن روت! بعد تو میشی مریضِ اون مریضی ای که اونا نمیدونن چه طوری باید باهاش رفتار کنن تا خوب بشه! خوب؟
پ.ن: داغ مي داني چيست ...؟ داغ ...همان چيزي ست كه روي اسب مي زنند ...اسب كه وحشي است ..اسب كه رام نمي شود ...اهلي نمي شود ..داغت مي كنند ...داغ ...داغ ...داغ ..... كه همه چيزت را بسوزاند ...وجودت را ...جگرت را ....سر تا پايت را .... داغم میکنی این روزا خانومی ...
