تبليغاتX
مردی با نقابِ سطلِ آهنی مردی با نقابِ سطلِ آهنی

                                            

خیلی وقت بود که می خواستم ازت بنویسم. از تو برای تو. خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم چون حس می کردم لازمه که واست بگم درمورد چیزایی که گفتنشون لازمه. چیزایی که هم می دونم چیه و هم نمی دونم. میخوام از روزام بگم که چقدر سخت می گذرن. از ثانیه هایی که می گذرن, از تویی که تو ثانیه های زندگیم جاری هستی... توی ثانیه ثانه اش...

گاهی بهونه میگیرم, غر میزنم, نق نق می کنم... چون دلتنگم, چون واقعا دلتنگ میشم. این فاصله ی لعنتی باعث شده فکر کنم یه چیزی از من, از وجودم, یه جایی خیلی دورتر از منه, خیلی دور... که به خاطر این فاصله ای که ازش دارم نمی تونم ارامش داشته باشم. که همیشه یه بهونه باشه واسه بی قراری, واسه بغض, واسه اسوده نخندیدن...

انگار این فاصله باید باشه واسه اینکه دوباره دیدنش واست بشه بزرگترین ارزو. که نوازش دستاش بشه بزرگترین ارزوت... گاهی با خودت فکرمی کنی چی تو این ادم هست که کوچکترین تغییر حالتش, حالا مهم نیست خوب یابد, اولین تاثیری که روت داره لرزش صداست و ریختن اشک؟!!

گاهی فکر میکنم همینکه دارمش کافیه, همینکه هست و میگه که دوستم داره کافیه... ولی یه وقتی میشه که دلت گرمای اغوشش رو می خواد, یه وقتی میشه که میبینی هچ جوری نمیتونی دلتو راضی کنی... گاهی واقعا کم میاری, واقعا کم میاریش... اونموقع هاست که حاضری باقی عمرتو بدی واسه چند لحظه داشتنش...

حالا حاضرم باقی عمرمو بدم. کم آوردم... بد کم آوردم...

 

 

+ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385  | خانومی  |