شبانه های بی تو
نبودنت بدجوری داره آزارم میده خانومی ... دیگه ساعت های شبانه را هم ازم گرفته اند ... ملحفه های خشکمان تمام شده اما چشمه ی چشم من هنوز خشک نشده
میدانی ... روزها که به یادت می افتم جلوی چشم هایی که انگار منتظرند خطایی کنم سرخ میشوم ... سفید میشوم ... رنگ به رنگ میشوم و نم اشکم رو با صدای سرفه ها یکی میکنم اما شبها تنهای تنهام ... دوست داشتنت رو ازم دریغ نکن مومن !
پ.ن:گرمای دستانت را میخواهم ... همه ی وجودت را ... تمام حجم آغوشت ... فک کن !!!
+ سه شنبه ششم تیر 1385
| عمو شبلی
|
