محمود دولت آبادی
حس مي کرد ريه هايش همه ي هواي دشتها را مي طلبند، همهي هواهاي شسته را. و مي ديد که از رنج به تنگ آمده است و دلش مي خواهد رنجوري را زير پا بگذارد و بر گرده هاي خود تازيانه فرو کوبد. دلش مي خواهد بتواند شيهه اش را به گوش فلک برساند. نيروهاي عميق و باطني خود را ، مي خواست به صورت فواره بلندي به آسمان بفرستد. همه چيز در او بدل به خشم شده بود و حس مي کرد هرچه در دل دارد، خار است و خنجر و مي ديد که همه چيز قلبش را مي خراشند و خون از قلب به چشمهايش مي تازد .
+ چهارشنبه چهاردهم تیر 1385
| عمو شبلی
|
